تبليغاتX
بیا به خلوت من... سری بزن ستاره






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



یاد تو

ای که بی تو خودمو ... تک و تناه میبینم

هرجا که پا میذارم ... تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمای تو ... پر رنج و غصه بود

غصه ی رفتن تو ... قدر چندتا قصه بود

یاد تو هرجا که هستی با منه

داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی ... توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو ... دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست ... اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده ... لب قصه های کور

من که باور ندارم ... اون همه خاطره مرد

آسمون ابری شده ... خدا انگار خوابیده

خدای آسمونا ... گریه هامو ندیده

یاد تو هرجا که هستی با منه

داره عمره منو آتیش میزنه

 

سلام به ی شما دوستای گلم

راستش اومدم ازتون خداحافظی کنم

نمی دونم تا کی... اما من دیگه یه سربازم

شرمندم به خاطر اینکه دور از شما ها خدا حافظی می کنم... و نتونستم واسه آپم خبرتون کنم

آخه الان بیشتر از دو هفته از سربازیم میگذره

الانم یه مرخصی شهری چند ساعته بیشتر نگرفتم

همه شما ها رو دوست دارم... اما...

تا اطلاع ثانوی ... بای

 


نويسنده: حامد مورخ: شنبه 2 آذر1387 در ساعت: 15:7
|+|



نازنین ترین من.. عشق من .. تولدت مبارک ....

دوشنبه تولد نازنین ترین دختر رو زمینه؟

نمی شناسیش؟

نبایدم بشناسیش... آخه نازنین منه...

نمی دونم چی بگم... نمی دونم از کدوم یکی از مهربونیهاش بگم...

فقط می تونم بگم هیچوقت.. در بدترین روزهای زندگیم هم طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم..

دوست ندارم اذیتش کنم.. ولی خوب گاهی پیش میاد... باید ببخشی گلم

عزیزترینم!... بهترین هدیه خدا به من، تو بودی... و بهترین روز زندگیم، اون روزی بود که با تو آشنا شدم... و بدترین کابوس زندگیم نبودن و نداشتنه توئه...

می دونم می دونی دوست دارم...

می دونم می دونی...

ولی باز هم نمی دونی چقدر دوست دارم...

برا اینکه بهت بگم .. باید برات از همه کارهایی که برات انجام دادم و برا هیچکس هیچوقت انجام نمی دم بگم... بعد شاید  فکر کنی دارم ... دارم...

نه فکر بد نمی کنی... چون تو می دونی من دوست دارم مگه نه...؟؟!!!

اینقدر می دونی دوست دارم که علی رغم همه آدم های رو این زمین ... به من بیش از پیش اعتماد داری...

من گاهی خودمو می ذارم جای تو.. و دلم به درد میاد... می دونی دارم راجع به چی حرف می زنم مگه نه؟

می دونم تو هم دوسم داری.. تو هم داری به قولی که به من دادی عمل می کنی...

و تو مهربون ترینم... می خوای مواظبم باشی مگه نه؟

هر چند به قیمت تحمل بعضی کارهای من تموم بشه...

تو مهربونم .... (میخوام اینها رو درگوشت بگم... هروقت خواستی بگو بگم... باشه؟)

می دونی دوست دارم.. می دونی خیلی دوست دارم...

می دونی این وبلاگو درست کردم که حرف های قلمبه شده تو دلم یه موقع نپوسه همونجا...

اینجا رو درست کردم برا وقتهایی که می خوام ازت عذر خواهی کنم و روم نمیشه....

و برا هزار و یک دلیل دیگه...

ولی اینها همش یه بهانه است...

آخه اینجا برای من یعنی تو... یعنی یه خونه کوچیک که مال خودمونه... یه خونه که خودمون ساختیم... و من همه دیوارهاشو پر کردم از خاطراتمون...

از خاطرات من .. از خاطرات تو.. از خاطرات ما...

نازنینم برات خیلی حرف دارم...

برات خیلی دلتنگم...

و خیلی هم نگرانتم...

نگران همه نگرانیهات...

نگران مسئولیتت..

نگران خستگیهات...

و نگران اون شونه ی مهربونت که همیشه زیر بار زندگی خسته است و فقط می خواد دستمو بذارم روش تا خستگیهاش بره بیرون...

اینهمه حرف زدم برات.. اینهمه سرت درد اومد که بگم:

مهربونم... نازنینم.. تولدت مبارک...

عزیزم.. عسلم..عمرم جونم.. تولدت مبارک...

خدایا من برا نازنینم یه یار خوب باشم... میشه؟

خدایا همه آرزوهای قشنگ نازنینمو برآورده می کنی؟

خدایا من جز سلامتی و خوشی عزیز دلم هیچوقت چیز دیگه ای خواستم ازت؟ اگه خواستم بی خیال... همون که نازنینم احساس سعادت و خوشبختی کنه... و سلامت باشه .. همون کافیه...

این یعنی همه آرزوی من برای تو...

نازنینم ، وجود پر مهرت و حضور مهربونت زندگیمو سرشار از خوشی کرده... دوست دارم تا آخر هستی... تا آخرین لحظه حیات ... بازم یمگم تولدت مبارک ...

با خودم عهد بستم... که خدا تا زنده ام یادم نره و تواناییشو داشته باشم که .... برا بهترین دختر زمین... برا بهترین معشوق دنیا.. وبرا تنها عشقم  جشن بگیرم... حتی اگه فقط من باشم و اون و یه آسمون پر ستاره بالا سرمون...

هاجر جونم... تودلدت مبارک نازم

دوستان... هدیه یادتون نره...

قربون همه تون برم... می بوسمتون...

بای

 


نويسنده: حامد مورخ: دوشنبه 22 مهر1387 در ساعت: 0:15
|+|



چشمانم

چشمانم در نگاهش ساعتها خیره ماند

حرفی برای هم نداشتیم

زیرا قلبهایمان در حال نجوا بودند

نمیخواستم خلوتشان را بر هم زنم

سکوت را ترجیح دادم

تا قلبهایمان درد و دل کنند

چشمهایش عمق عشق را فریاد میزد

هوس بوسیدن لبهایش آزارم میداد

عشق مقدسمان را با هوسی زودگذر آلوده نکردم

اما چشمانم با اندامش عشق بازی می کرد

چه عاشقانه بود دیروزم...

 

چه تاریکست امروزم...

 

به آتش می کشم خود را

 

اگر فردا چنین باشد .....

 

تقدیم به عزیزترین کسم(H)

 

 


نويسنده: حامد مورخ: شنبه 30 شهریور1387 در ساعت: 19:15
|+|



سلام به همه ی شما دوستای گلم

شمایی که دیگه سراغی از من نمیگیرید...

حالا من یه مدتی بود که آپ نکرده بودم... شماها که آپ کردین چرا منو خبر نکردین؟؟؟

مهم نیست ... بی خیال... راستش یه مدتی بود که زیاد واسه آپ کردن نمیومدم نت...

اصلا ً حوصله آپ کردن و وب گردی نداشتم... اما امروز احساس کردم که دلم واستون خیلی تنگ شده...

گفتم یه مطلب بذارم تا دوباره دور هم جمع بشیم... ببینم هنوزم منو میشناسید یا نه...

خوب دیگه... اهل سخن زیاد و نا به جا نیستتم

آپمو بخونید...واسم نظر بذارید...

مواظب خودتون باشید

بای

 

سـلام بهـونـه ی قشـنگ مـن... بـرای زنـدگـی

آره ، بازم منم ، همون... دیوونه ی همیشگی

 

فــداای مهـربونـیـات... ، چـه مـی کـنـی بـا سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود ، این نامه رو واست نوشت

 

حـال مـنــو اگـه بـخـوای... ، رنـگ گــلای قــالـیـه

جای نگاهت بد جوری... ، تو سحن چشمام خالیه

 

ابـرا هـمـه پـیـش منـن ، ایـنجـا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

 

دیشـب دلـم گرفته بووود ، رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا... ، یا منو پیشت برسون

 

فدااای تو...

یه وقـت شـبـا... ، بـی خـوابـی خـسـتـت نـکنه

غمه غریبی عزیزم... ، سرد و شکستت نکنه

 

چادر شبه لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تـنـگ بـلور آبتو یه وقت نا غافل نشکنی

 

اگه واست زحمتی نیست... ، بر سر عهدمون بمون

مـنـم تـورو ســپـردمـت... ، دسـت خـدای مـهـربـون

 

راستی دیرووز بارون اومد... من و خیالت تر شدیم

رفـتـیـم تـو قـلـب آسـمـون... ، با ابرا هم سفر شدیم

 

از وقـتـی رفـتـی آسـمـونـمـون... پـره کـبــوتـره

زخم دلم خوب نشده... از وقتی رفتی بد تر شده

 

فدااای تو...

نــمــی دونــی بـی تـو چـه دردی کـشــیـدم

حقیقتو واست بگم... ، به آخر خط رسیدم

 

نمـی دونی چه قـدر دلم... تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات... نوازشات... ، بوسیدنت

 

 

به خاطرت مونده یکی... همیشه چشم به راهته؟؟؟

یـه قـلـب تـنـهـا و کـبـود... هـلاک یـه نـگـاهـتـه؟؟؟

 

من میدونم...

من میدونم همین روزا... عشق من از یادت میره

بعـدش خـبـر میـدن بیا... که داره دوستت میمیره

 

عکـسـای نـازنـیـن تـو... با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه... دائم در انتظارمه

 

تنها دلیل زندگیـــــم ... ، با یه غمی دوست دارم

داااغ دلـم تـازه مـیــشـه اسـمـتـو وقـتـی مـیـارم

 

وقـتـی تـو نـیـسـتی چه کنـم ، با ایـن دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر؟؟؟

 

دلم می خـــواد یه چیـــــــــزی رو بدونی

دلم مـی خـواد یـه چیزی رو بدونی

دیگه نه عاشقی... نه مهربونی!!!

 

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نـورشـونـو بـدرقه ی پاکـیـه خنده هات کنن

 

تنها دلیـــــل زندگیم... با یه غمی دوست دارم


نويسنده: حامد مورخ: یکشنبه 13 مرداد1387 در ساعت: 20:43
|+|



با بودنت

با بودنت دنیای من  رنگی تر از همیشست

 

قلب تموم آدماش از جنسی مثل شیشست

 

با بودنت رنگین کمون ،یه رنگ اضافه داره

 

رنگی که زیبایش تو رو تو ذهن من میاره

 

با بودنت تو گلخونه هیچ گلی کم ندارم

 

هیچ گلی اونجا نمی خوام  وقتی توی کنارم

 

با بودنت غصه میره ،شادی جاشو می گیره

 

با دیدنت هر چی غمه ، تو قلب من میمیره

 

با بودنت شعرای من ،معنای تازه دارن

 

گلهای اطلسی برام ، شکلی دوباره دارن

 

با بودنت دلم میخواد، که از سینه جدا شه

 

پر بکشه به سمت تو ،و تو راه تو فداشه

 

با بودنت دوست دارم ، روی زبونم میشینه

 

سهم من از  با تو بودن، این عشق نازنینه

 

با بودنت یه زندگی ، یه عمر تازه دارم

 

برای دیدن تو من ، یه عمر در انتظارم

 

هر شب که بخواب من میای، من دیگه شک ندارم

 

یه روز میاد با من باشی بمونی در کنارم


نويسنده: حامد مورخ: چهارشنبه 1 خرداد1387 در ساعت: 22:34
|+|



سلامی دوباره به دوستای گلم

سلام سلام سلــــــــــــــــــــــام

سلام به همه ی دوستای نازنین و مهربونم

با عرض پررویی باید بگم که ... من دوباره اومدم ... خوش اومدم ... صفا آوردم... قدم رنجه فرمودم...

خوب ... الان این قدر شارژ و بی تابم که حال و حوصله ی مقدمه چینی ندارم ...

پس بی پرده بگم که من اومدم که واسه همیشه در کنار شما دوستان گلم بمونم و بنویسم...

راستش من رفته بودم که دیگه هیچ وقت برنگردم... آخه یه مدت بود که خیلی دلم گرفته بود...

رفته بودم که خودمو گم کنم و دیگه بر نگردم... غافل از اینکه که رفتم و برعکس، خودمو پیدا کردم ، دیوونه و سرخوش شدم و با یه روحیه ی باز و شاد ، برگشتم که پیش شما بمونم...

راستش می خواستم که با یه وب جدید و و یه آدرس شاد برگردم پیشتون ... ولی دیدم خرجش

 به دخلش نمی ارزه که دوباره شما رو به خاطر اینکه بهم سر بزنید بین وب ها آواره کنم...

واسه همین یه تغییری توی وبم دادم و یه خورده شادش کردم...

البته باید ببخشید که آهنگ وبم غمگینه... راستش این آهنگ هم با اسم وبم مغایرت داره و هم

خیلی این آهنگ رو دوستش دارم... بازم شرمنده اگه غمگینه... ولی دوست دارم که نظرتون

رو در مورد وبم و به خصوص آهنگش بنویسید...

ااااا... راستی ... از همه ی شما دوستای گلم که توی این مدت تنهام نگذاشتید ممنونم و خواهشم

ازشما اینه که اسم وب من رو داخل لینکهاتون از«تنهای شبگرد» به «پری ناز کوچولو» تغییر بدید

بابت این کار خیلی از شما ممنون میشم

در ضمن به شماها قول میدم که در اولین فرصت یه آپ خوشگل و شاد بکنم

امید وارم که از چهره ی جدید وبم و خونه تکنیم خوشتون بیاد...

فعلا تا درودی دیگر... بدرود

این گل ها هم تقدیم به تک تک شما دوستای گلم

بااااای


نويسنده: حامد مورخ: یکشنبه 1 اردیبهشت1387 در ساعت: 13:26
|+|



سلامی دوباره

 

این پست به دلایلی حذف شد ... تنها دست نوشته های شما به عنوان

یادگاری نگهداری می شود...


نويسنده: حامد مورخ: شنبه 27 بهمن1386 در ساعت: 20:23
|+|



بهشت زیر پای مادران است

سلام به همه ی شما دوستای گلم

من دوباره اومدم ... اما این دفعه با دفعه های دیگه فرق داره...

این بار اومدم که بگم... من شب گذشته مادر بزرگم رو از دست دادم... حالم اصلاً خوب نیست... واسه همین یه مدت نت نمیام... امیدوارم که تنهام نذارید...

از همه ی کسانی که این متن رو می خونند خواهش می کنم که واسه شادی روح مادر بزرگم یه فاتحه بفرستن...

از خداجون هم می خوام که به بابابزرگم صبر بده تا اتفاقی واسش نیوفته... چون اگه خدایی نکرده بابابزرگم نتونه با این موضوع کنار بیاد و مشکلی واسش پیش بیاد... اون وقت دیگه فامیل بدون بابابزرگم ما از هم میپاشه... یعنی همه کس ما این دو نفر هستن که یکی از این دو نفر رو از دست دادیم... حالا دیگه نمی خوایم که اون یه نفر هم که هنوز پیشمون هست رو از دست بدیم

امیدوارم که منو درک کنید...

همه ی شماها رو دوست دارم و از دور می بوسمتون...

تا سلامی دوباره خدانگهدار


نويسنده: حامد مورخ: چهارشنبه 10 بهمن1386 در ساعت: 17:18
|+|



این روزا...

این روزا عـادت همه                  رفتن و دل شکستنـه

درد تـموم عاشـقـاااا                 پـای یکـی نشـستنـه

 

این روزا درد عـاشقاااا                فقـط غـم ندیـدنـه

مشکل بی ستـاره هاااا                 یـکـم ستاره چـیدنه

 

ایـن روزا کـار آدمـااااا                دلای پـاکـو بـردنـه

قلـبـشونو گرفتـنـوو                بـه دیـگری سپردنه

 

ایـن روزا کـار آدمـااااا               تو انـتـظار گذاشتنـه

ساده ترین بهونـشـون              از هم خبـر نداشتـنـه

 

این روزا سهم عاشـقاااا                غصـه و بـی وفایـیـه

جرم تمومشون فـقـط                لـذت آشـنـایــیــه

 

این روزا آدمـا دیـگـه                تو قلب هم جا  ندارن

مردم دیگه تو دلاشون                یه قطره دریا  ندارن

 

این روزا هیچ مسافری               بر نمی گرده به خونه

چشای خستـه تـا ابـد               به در بسته می مونـه

 

این روزا قصّه ها همش            قصّه ی دل سوزوندنه

خلاصه حرف همشـون             پـر زدنـو نـمونـدنـه

 

پـر زدنـو نـمونـدنـه

پـر زدنـو نـمونـدنـه

پـر زدنـو نـمونـدنـه


نويسنده: حامد مورخ: شنبه 6 بهمن1386 در ساعت: 0:42
|+|



فقط می نویسم...

می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم

همیشه دوستت دارم

اما حیف که

دوست
داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم

ذره ذره تموم شدم

ای بی
وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم

حالا می گم بیا ولی

انگار دیگه نمی
تونی
یکی دیگست تو زندگیت

اینو از قلبت شنیدم

می دونی گریه می کنم

شبا
یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

 

 

عاشقی بد دردیه

عاشقی واقعآ بد دردی اونم وقتی که یک طرفه باشه!!!!

خیلی زود آمد و در دلم جای گرفت! اما حیف که همان طور که زود آمد زود نیز رفت.

می خواستمش با تمام وجود می خواستمش

ولی نمی دانست نمی فهمید و شاید نمی خواست بفهمد و

اندازه ی دوست داشتنم را درک کند.

یاد خاطراتم در آن مدت زمانی که به دنبالش  بودم میفتم و

اشک سراسر چهره ام را همچون جویباری فرا می گرد

دلم می خواست حال پیش من بود و

به جای این که با اندوه و تنهایی خاطرات گذشته را یاد آور شوم ، با او آنها را به یاد می آوردم و به خوشی لحظاتمان می خندیدم و خدا را شکر می کردم!

اکنون نیز می خواهم برای یک بار هم که شده ببینمش و

به او بگویم که:

((با تمام وجودم می خواهمت.))

 

خيلي سخته که ...

خيلي سخته که بغض داشته باشي

، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت


نويسنده: حامد مورخ: پنجشنبه 20 دی1386 در ساعت: 23:2
|+|