بازگشت به خاطرات گذشته
هـوای گریــه کـردمــو دلم یه چشم تر میخـواد
دوباره بغضو میشکنم خـاطـره هــا یـادم مـیـاد
نامـه هـاتـو وا مـیکنم عـکـسـتـو پـیـدا مـیکنم
به خاطــره تو هم شده اشکـامـو حـاشـا میکـنم
به خـاطر تـو هـم شـده یـه کـم مـیخـنـدم الـکـی
بـا گـریه زیر لب میگم خـداحـافـظ یـواشــکـــی
به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن
خداحافظ خداحافظ فراموشم نکن
باور نمی کنم بدون خداحافظی رفته باشی
سلام کردن به کسی که با آدم خداحافظی نکرده باشه خیلی سخته ، اما من توی این مدت بارها این کارو کردم ، گله کردم ، خندیدم ، گریه کردم ، عصبانی شدم و تو نیومدی . انتظار خیلی سخته ، وقتی یه جورایی مطمئنی شاید پایانی براش نباشه ، اما فقط امیدت به خداست . پیش خودم بارها گفتم «تورو مگه خدا برگردونه» . نمی دونم از کجا بگم ، از چی بگم ، تو از اون آدمایی هستی که گفتن و نگفتن ، فهمیدن و نفهمیدن برات فرقی نمی کنه ، چون در نهایت کار خودت رو می کنی . یادته بعضی وقتا می گفتم می ترسم خواب هام تعبیر بشه؟ و تو طوری حرف می زدی که انگار منو عین یه سد تو خالی فرض می کردی ، مثل کسی که با تمام قدرت سرش رو به یک صخره می کوبه.حالا من شدم یه سد پر که لبریز شده و داره آروم آروم اطرافش رو خراب می کنه. توی این ماجرا من مثل یک درخت بودم که توی بیابون داغ و سوزنده ، سایه ات شدم ، به حرفای دلتنگیت گوش دادم و شدم یه نشونه تا راهت رو گم نکنی ، اما تو با دست خودت تیشه برداشتی و به جون درخت افتادی و خستگی ات که در رفت تو هم رفتی.
نمی دونم چرا وقتی به این ماجرا فکر می کنم یه بیابون به نظرم میاد و خودمو میبینم که دم غروبه و چشم به راهم ، مثل اینکه با تو بودم و تو به من گفتی اینجا بمون تا من برگردم ، اما رفتی و پیدات نشد . خواب من یادته...؟؟؟ آره... درست میگی... یادم رفت بهت بگم... یعنی نخواستم بهت بگم ، اما الان میگم... خواب دیدم از صبح تا غروب تو یه شهر غریب زیر بارون تو کوچه پس کوچه ها دنبالت می گشتم ، سر تا پام گلی شده بود و گریه می کردم و تورو صدا می کردم... مردم نگام می کردن و من برام مهم نبود ، فقط می خواستم تورو پیدا کنم . پیدات کردم ، اما... توی تمام این مدت که من آواره ی شهر غریب بودم و دنبال تو می گشتم ، تو از همه جا بی خبر توی خواب عمیق بودی ؛ راستش رو بخوای ترسیدم برات تعریف کنم ، چون بازم مثل همیشه می گفتی : « خدا آخر و عاقبتت رو به خیر کنه » . خیر شد ، اما برای تو . برای تو که با من دوباره خودت رو پیدا کردی . تو پیدا شدی و حالا این منم که گم شدم ، با این تفاوت که مثل تو نمی خوام و نمی تونم خستگی هامو زیر یه درخت جا بذارم و خودم برم . خیلی چیزها من رو به یاد تو میندازه ، تو دلت شکسته بود چون حرمتت رو نگه نداشتن ، اما خودت همون کارو با من کردی . فرقی نمی کنه ، نتیجه یکی بود ، مسیر مهم نیست ، این که اون راه به کجا میرسه مهمه ، و تو ، من رو به جایی رسوندی که خودت یه زمانی رسیده بودی . یادته همیشه می گفتی دعا کردن منت نداره ، آدم وقتی برای دیگران دعا می کنه خودش هم آروم میشه . آره ، دعا کردن منت نداره ، حرمت داره و تو حرمت حرف های خودت رو هم نگه نداشتی ، چه برسه به دعاهای من . می گفتی هرچه بود پیش خودت بود و گفتی تا اینجا که رسیدیم تقصیر تو بود . گفتم دیگه حوصله ی هیچ کس رو ندارم . گفتی عیبی نداره ، کم کم خوب میشی . گفتی آدم باید عاقلانه عاشق بشه . چون آدمیزاد بنده ی محبته . هرچی بهش محبت بکنن بیشتر اسیر میشه و تو ترسیدی از این که اسیر بشی ، چون آرامشت رو بیشتر از من و محبت من می خواستی و خوب می دونستی محبت من دردسر داره و شاید من عجیب ترین گناه رو داشتم... « گناه محبت » . تو تمام حرفها رو زدی و من از شوک حرفهای تو حتی نتونستم جوابت رو بدم . من قربانی شدم . قربانی تو و خودخواهی هات . عهد و پیمان فقط روی کاغذ یا روی زبون آدما نیست ، دل آدما بزرگترین سند محبت اونهاست و تو همه چی رو زیر پا گذاشتی و رفتی ، بدون خداحافظی ؛ و من هیچ وقت نفهمیدم تو که می خواستی بری ، پس چرا این همه دیر رفتی...؟؟؟ من می خواستم رسم محبت رو یادت بدم تا یه مرحم باشه واسه دل شکسته تو . اما تو پیش دستی کردی و رسم دل شکستن رو به من فهموندی . تو دلت نشکسته بود و حالا دیگه دیگه مطمئنم فقط خود خواهیت ارضاء نشده بود و یک عقده توی دلت بود که من بهترین و ساده ترین آدم بودم برای خالی کردن اون عقده . تو دلت نشکسته بود ، چون حالا دیگه طعم دل شکسته رو خوب می فهمم و می دونم دلهای شکسته صفا دارن . حتی حاضر نیستن اشک توی چشم آدما ببینن . تو اگه دلت شکسته بود ، دلم رو نمیشکستی...
با دل شکسته تو اون روزهایی که رفتی... فقط یه چیز از خدا خواستم... گفتم « خدایا... خودت بین ما قضاوت کن...»
نمیگم چرا رفتی... چون به قول خودت هیچ کس نمی تونه کسی رو مجبور به کاری بکنه ، اما تو برای رفتن و بستن این کتاب ، ظالمانه ترین راه رو انتخاب کردی . من از رفتنت ناراحت نیستم ، چون نمی خواستم مجبورت کنم که بمونی... آخه خیلی دوست داشتم... اما دلم میسوزه از شکستن حرمتها ، دلم میسوزه از این که هرموقع خواستم برم... نذاشتی . هرموقع گفتم خداحافظ... گفتی سلام ؛ ولی خودت وقتی رفتی که خواب بودم و یکدفعه زیر پام خالی شد . حالا من موندم با یک دل شکسته و یه دنیا پشیمونی . حالا دیگه هیچی نمی تونه رویاهامو برگردونه . وقتی رفتی تو دلم گفتم : « سهم من از چشمان تو پلکی بسته است ، گله ای نیست ، ببند و برو » اما دل شکسته ام باورش نمیشه بدون خداحافظی رفته باشی...
در آخر هم اینو بگم که... خانمی... بالاخره دل ما هم خدایی داره...
اگرچه تو دل منو شکستی... اما اینو بدون که کسی هم هست که بتونه اونو دوباره ترمیمش کنه... و همینطور... اگرچه قلب تو نشکست... اما خدا هم جای حق نشسته... یه روزی هم یه نفر میاد و قلب تورو میشکنه... اون روز تو به تمام حرفای من میرسی و حال الان منو درک میکنی... من مطمئنم که خدا هیچ وقت از حق بندگانش نمیگذره... یه روزی به حرفم خواهی رسید...
حـلالـم کـن دارم میرم چه قدر این لحظه دل گیرم
گناهی گردن ما نیست همش تقصیر این تقدیره...
نگام کن لحظه ی رفتن چـه تلخه این هـم آغوشی
چه وحشتناکه دل کندن چـه قدر سخته فراموشی
پُراز بغضم، پراز گریه پـر از تـلخی و شـیـرینی
حلالـم کـن دارم مـیـرم منو هـرگـز نـمـی بـیـنـی
حلالـم کـن اگـه دسـتام بـه دستای تو عادت کرد
آخه دنیای عاشق کش بـه مـا دو تـا خیانت کرد
کـلافــه آرزوهـــامــــو چـرا هـیـشکی نمی بافـه
بــرای مـا دوتا عاشق جـدایـی دور از انـصافه
تو بارونی ترین ابری مـن از پـائـیـز لـبـریـزم
چه معصومانه...میباری چه مظلومانه... میباری
حلـــالم کن...














