سلام... من حامد هستم متولد 1368شهر : بماند... عاشق و سرگردان...اندرخم یک کوچه...خودم و تو تنهایی غرق کردم...تنها رفیقم شده داداشم...عشقم یه نفره که روز به روز بهش علاقه مندتر میشم و دلم میخواد که این لحظات لعنتی زود تر بگذره تا خوشبختیمو در کنار اون حس کنم... از وب عاشقانه و شعرای عاشقانه بی نهایت خوشم میاد... زود دوست پیدا میکنم... و اگه با کسی اخت بشم جونم هم واسش میدم... اخلاقم نرمه و کاملا نرمالم... به شدت احساساتی هستم و گاهی اوقات به پسر بودن خودم شک می کنم... در عین حال کاملا جدی و بی پروا... دور به دور جوش میکنم و زود از کارم پشیمون میشم... هدفم خوشبختیه یه نفره که آرزوم رسیدن به اونه... خداجون خودش کمکم کنه... بیوگرافی من هم اینه: نام:گمنام ، شهرت:سرگردان ، نام پدر:رنج ، نام مادر:سلطان غم ، شغل:گدایی محبت ، سن:19 خزان ، وطن:غربت ، کوله بار:حسرت ، همدم:تنهایی ، آرزویم:مرگ ، دوست نزدیکم:اشک ، جرم:عاشق شدن ، خونه ام:شمع ، خوراک:غم ، دلم:خون ، گناهم:به دنیا آمدن ، آدرس:شهرنشین محله
نمی دونم چی بگم... نمی دونم از کدوم یکی از مهربونیهاش بگم...
فقط می تونم بگم هیچوقت.. در بدترین روزهای زندگیم هم طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم..
دوست ندارم اذیتش کنم.. ولی خوب گاهی پیش میاد... باید ببخشی گلم
عزیزترینم!... بهترین هدیه خدا به من، تو بودی... و بهترین روز زندگیم، اون روزی بود که با تو آشنا شدم... و بدترین کابوس زندگیم نبودن و نداشتنه توئه...
می دونم می دونی دوست دارم...
می دونم می دونی...
ولی باز هم نمی دونی چقدر دوست دارم...
برا اینکه بهت بگم .. باید برات از همه کارهایی که برات انجام دادم و برا هیچکس هیچوقت انجام نمی دم بگم... بعد شاید فکر کنی دارم ... دارم...
نه فکر بد نمی کنی... چون تو می دونی من دوست دارم مگه نه...؟؟!!!
اینقدر می دونی دوست دارم که علی رغم همه آدم های رو این زمین ... به من بیش از پیش اعتماد داری...
من گاهی خودمو می ذارم جای تو.. و دلم به درد میاد... می دونی دارم راجع به چی حرف می زنم مگه نه؟
می دونم تو هم دوسم داری.. تو هم داری به قولی که به من دادی عمل می کنی...
و تو مهربون ترینم... می خوای مواظبم باشی مگه نه؟
هر چند به قیمت تحمل بعضی کارهای من تموم بشه...
تو مهربونم .... (میخوام اینها رو درگوشت بگم... هروقت خواستی بگو بگم... باشه؟)
می دونی دوست دارم.. می دونی خیلی دوست دارم...
می دونی این وبلاگو درست کردم که حرف های قلمبه شده تو دلم یه موقع نپوسه همونجا...
اینجا رو درست کردم برا وقتهایی که می خوام ازت عذر خواهی کنم و روم نمیشه....
و برا هزار و یک دلیل دیگه...
ولی اینها همش یه بهانه است...
آخه اینجا برای من یعنی تو... یعنی یه خونه کوچیک که مال خودمونه... یه خونه که خودمون ساختیم... و من همه دیوارهاشو پر کردم از خاطراتمون...
از خاطرات من .. از خاطرات تو.. از خاطرات ما...
نازنینم برات خیلی حرف دارم...
برات خیلی دلتنگم...
و خیلی هم نگرانتم...
نگران همه نگرانیهات...
نگران مسئولیتت..
نگران خستگیهات...
و نگران اون شونه ی مهربونت که همیشه زیر بار زندگی خسته است و فقط می خواد دستمو بذارم روش تا خستگیهاش بره بیرون...
اینهمه حرف زدم برات.. اینهمه سرت درد اومد که بگم:
مهربونم... نازنینم.. تولدت مبارک...
عزیزم.. عسلم..عمرم جونم.. تولدت مبارک...
خدایا من برا نازنینم یه یار خوب باشم... میشه؟
خدایا همه آرزوهای قشنگ نازنینمو برآورده می کنی؟
خدایا من جز سلامتی و خوشی عزیز دلم هیچوقت چیز دیگه ای خواستم ازت؟ اگه خواستم بی خیال... همون که نازنینم احساس سعادت و خوشبختی کنه... و سلامت باشه .. همون کافیه...
این یعنی همه آرزوی من برای تو...
نازنینم ، وجود پر مهرت و حضور مهربونت زندگیمو سرشار از خوشی کرده... دوست دارم تا آخر هستی... تا آخرین لحظه حیات ... بازم یمگم تولدت مبارک ...
با خودم عهد بستم... که خدا تا زنده ام یادم نره و تواناییشو داشته باشم که .... برا بهترین دختر زمین... برا بهترین معشوق دنیا.. وبرا تنها عشقم جشن بگیرم... حتی اگه فقط من باشم و اون و یه آسمون پر ستاره بالا سرمون...
با عرض پررویی باید بگم که ... من دوباره اومدم ... خوش اومدم ... صفا آوردم... قدم رنجه فرمودم...
خوب ... الان این قدر شارژ و بی تابم که حال و حوصله ی مقدمه چینی ندارم ...
پس بی پرده بگم که من اومدم که واسه همیشه در کنار شما دوستان گلم بمونم و بنویسم...
راستش من رفته بودم که دیگه هیچ وقت برنگردم... آخه یه مدت بود که خیلی دلم گرفته بود...
رفته بودم که خودمو گم کنم و دیگه بر نگردم... غافل از اینکه که رفتم و برعکس، خودمو پیدا کردم ، دیوونه و سرخوش شدم و با یه روحیه ی باز و شاد ، برگشتم که پیش شما بمونم...
راستش می خواستم که با یه وب جدید و و یه آدرس شاد برگردم پیشتون ... ولی دیدم خرجش
به دخلش نمی ارزه که دوباره شما رو به خاطر اینکه بهم سر بزنید بین وب ها آواره کنم...
واسه همین یه تغییری توی وبم دادم و یه خورده شادش کردم...
البته باید ببخشید که آهنگ وبم غمگینه... راستش این آهنگ هم با اسم وبم مغایرت داره و هم
خیلی این آهنگ رو دوستش دارم... بازم شرمنده اگه غمگینه... ولی دوست دارم که نظرتون
رو در مورد وبم و به خصوص آهنگش بنویسید...
ااااا... راستی ... از همه ی شما دوستای گلم که توی این مدت تنهام نگذاشتید ممنونم و خواهشم
ازشما اینه که اسم وب من رو داخل لینکهاتون از«تنهای شبگرد» به «پری ناز کوچولو» تغییر بدید
بابت این کار خیلی از شما ممنون میشم
در ضمن به شماها قول میدم که در اولین فرصت یه آپ خوشگل و شاد بکنم
امید وارم که از چهره ی جدید وبم و خونه تکنیم خوشتون بیاد...
من دوباره اومدم ... اما این دفعه با دفعه های دیگه فرق داره...
این بار اومدم که بگم... من شب گذشته مادر بزرگم رو از دست دادم... حالم اصلاً خوب نیست... واسه همین یه مدت نت نمیام... امیدوارم که تنهام نذارید...
از همه ی کسانی که این متن رو می خونند خواهش می کنم که واسه شادی روح مادر بزرگم یه فاتحه بفرستن...
از خداجون هم می خوام که به بابابزرگم صبر بده تا اتفاقی واسش نیوفته... چون اگه خدایی نکرده بابابزرگم نتونه با این موضوع کنار بیاد و مشکلی واسش پیش بیاد... اون وقت دیگه فامیل بدون بابابزرگم ما از هم میپاشه... یعنی همه کس ما این دو نفر هستن که یکی از این دو نفر رو از دست دادیم... حالا دیگه نمی خوایم که اون یه نفر هم که هنوز پیشمون هست رو از دست بدیم
می نویسم می خوانم و فریاد می زنم همیشه دوستت دارم اما حیف که دوستداشتن همیشه کافی نیست...... بی تو دیگه نمی تونم ذره ذره تموم شدم ای بیوفا ای مهربون تو رفتی و تنها شدم حالا می گم بیا ولی انگار دیگه نمیتونی یکی دیگست تو زندگیت اینو از قلبت شنیدم می دونی گریه می کنم شبایرای عشق تو؟ نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم
عاشقیبد دردیه
عاشقی واقعآ بد دردی اونم وقتی که یک طرفه باشه!!!!
خیلی زود آمد و در دلم جای گرفت! اما حیف که همان طور که زود آمد زود نیز رفت.
می خواستمش با تمام وجود می خواستمش
ولی نمی دانست نمی فهمید و شاید نمی خواست بفهمد و
اندازه ی دوست داشتنم را درک کند.
یاد خاطراتم در آن مدت زمانی که به دنبالش بودم میفتم و
اشک سراسر چهره ام را همچون جویباری فرا می گرد
دلم می خواست حال پیش من بود و
به جای این که با اندوه و تنهایی خاطرات گذشته را یاد آور شوم ، با او آنها را به یاد می آوردم و به خوشی لحظاتمان می خندیدم و خدا را شکر می کردم!